تبليغاتX
كسب درآمد 100% تضميني ٍstudent of Ferdowsi university


ٍstudent of Ferdowsi university

 

با سلام خدمت همه بازدید کنندگان عزیز...

چندی قبل بنده عکس یکی از پست ها رو عوض کردم که این موضوع گویا برای خانم

ملیحه (نمی دونم کدوم بهتره شاید هم ملیحه خانم) این جور تلقی شده که بنده

حقیر قصد(دیکتشو یاد ندارم شاید اشتباه باشه) ضایع کردن ایشان رو داشتم که

بنده همین جا این موضوع را تکذیب کرده و رسما از ایشان معذرت خواهی می کنم...

در ضمن به علت بی جنبه بودن فردی با اسم مستعار ۷۶۱۱۰ که بنده نمی دانم کی

هست؟؟؟!!!

مجبورم از این به بعد نظرات رو با تایید نمایش بدم...با عرض معذرت

 

حالا می ریم که داشته باشیم پست امروز رو...

 

  

 

نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم آبان 1387ساعت 17:17 توسط امیر حسین بیانی| |

 

بي تومهتاب شبي باز از ان كوچه گذشتم

همه تن چشم شدم خيره به دنبال تو گشتم

شوق ديدار تو ليريز شد از جام وجودم

شدم ان عاشق ديوانه كه بودم

در نهان خانه ي جانم گل ياد تو درخشيد

باغ صدخاطره خنديد

عطر صد خاطره پيچيد

يادم امد كه شبي باهم از ان كوچه گذشتيم

پر گشوديم ودر ان خلوت دلخواسته گشتيم

ساعتي بر لب ان جوي نشستيم

تو همه راز جهان ريخته در چشم سياهت

من همه محو تماشاي نگاهت

اسمان صاف و شب ارام

بخت خندان و زمان رام

خوشه ي ماه فرو ريخته در اب

شاخه ها دست براورده به مهتاب

شب و صحرا و گل وسنگ

همه دل داده به اواز شباهنگ

يادم ايد تو به من گفتي از اين عشق حذر كن

لحظه اي چند بر اين اب نظر كن

اب ايينه ي عشق گذران است

تو كه امروز نگاهت به نگاهي نگران است

باش فردا كه دلت با دگران است

تا فراموش كني چندي از اين شهر سفر كن

با توگفتم

 حذر از عشق؟

 ندانم

 سفر از پيش تو؟

 هرگز نتوانم

روز اول كه دل من به تمناي تو پر زد

چون كبوتر لب بام تو نشستم

تو به من سنگ زدي من نرميدم نگسستم

باز گفتم كه تو صيادي من اهوي دشتم

تا به دام تو درافتم همه جا گشتم و گشتم

حذر از عشق ندانم!

سفر از پيش تو هرگز نتوانم نتوانم...!

اشكي از شاخه فرو ريخت

مرغ شب ناله ي تلخي زد و بگريخت

اشك در چشم تو لرزيد

ماه بر عشق تو خنديد

يادم ايد كه دگر از تو جوابي نشنيدم

پاي در دامن اندوه كشيدم

نگسستم نرميدم

رفت در ظلمت غم ان شب و شبهاي دگر هم

نگرفتي دگر از عاشق ازرده خبر هم

نكني ديگر از ان كوچه گذر هم

بي تو اما به چه حالي من از ان كوچه گذشتم!

ویلیام شکسپیر

دو نفر که همدیگر را خیلی دوست داشتند و یک لحضه نمی توانستند از هم جدا باشند

با خواندن یک جمله معروف از هم جدا می شوند تا یکدیگر را امتحان کنند و هر کدام در انتظار دیگری همدیگر را نمی بینند.

چون هر دو به صورت اتفاقی به جمله معروف ویلیام شکسپیر برمی خورند:

« عشقت را رها کن ، اگر خودش برگشت ، مال توست و اگر برنگشت از قبل هم مال تو نبوده» 

نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم آبان 1387ساعت 18:53 توسط امیر حسین بیانی| |

 

آدمک مرگ همین جاست بخند

 

آن خدایی که بزرگش خواندی

 

به خدا مثل تو تنهاست بخند

 

دسته خسته ای که تورا عاشق کرد

 

شوخی کاغذی ماست بخند

 

فکر کن درد چه ارزشمند است

 

فکر کن گریه چه زیباست بخند

 

با تشکر از نی نی به خاطر عکس

 

نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم آبان 1387ساعت 19:33 توسط امیر حسین بیانی| |

 

نمی دانم ؟

اگر یک بار دیگر خلق می گشتم ، اگر یک بار دیگر ، نوجوان و کودک نوزاد می گشتم ، کدامین راه را از نو نمی رفتم ؟ و یا یک بار و صد بار هزاران بار می رفتم ؟ نمی دانم چه می کردم ؟ چه می خواندم ؟ چه در این عالم بی ریشه و بنیاد می کشتم ؟ نمی دانم ؟ مرا باور کن ای محبوب ! تو را سوگند بر آن که ، پرستش می کنی ، هرگز نمی دانم ، چه می کردم .....؟

که اکنون هم نمی دانم ، که خوبی و بدی با هم ، چگونه فرق می دارند ؟ که هرگز یک بد مطلق ، به چشمانم نمی آید!! چنان که ، عشق و احسان و نکوکاری ....

ولی،بگذار ...آری !

خاطرم آمد ...! اگر یک بار دیگر ، فرصت دیدار می دیدم ؛ پدر را می پرستیدم ، همان گونه که مادر را....

و روی کودک پر شور قلبم را ، به آب پاک ایمان ، بارها می شستم ! و هرگز از کسی خاطر نمی خواستم ، و شیرین می شدم بر تلخی فرهاد ....! که فرهاد مرا ، دیگر غم این ، بی ستون ها ، نشکند هرگز ! و لیلی می شدم ، شاید!!

که مجنون ، بار مجنونی خود ، از دورش بر گیرد ....!!

نمی دانم !؟

ولی دیگر ، به غصه ، جرات جولان نمی دادم ، و با امید بر او که ، ز مرده ، حی و از حی ، مرده می زاید ، به هر روزی که می آمد ، حضوری تازه می دادم ، و هر دم شکر می کردم ، خدای غصه هایم را.....!

نمی دانم چه سان ؟ یا کی ؟ زمان رفتنم آغاز می گردد ؟ ولی تا این زمان اندک اکنون ، به جان آموختم که .... خدا ما را به دنیا داد ، تا با هم ، برای هم ، جهانی را بسازیم ، پر از امید و عاشق و ایمان...!

که در آن روز آغازین ، خدا می خواست ، آن مردم ، که پاک و ساده و امن اند ، و از هر کوتهی ، عاری...، شبیه او که می دانست انسان چیست....بدانند؛

این جهان سرد و خاکی را ، همین انسان نسیانگر ، که قلبش بذر نیکی هاست ، بهشت دیگری ایجاد خواهد کرد ....! بیا، محبوب چشمانم ؛ که ما با هم ، کنار هم ، میان این همه تلخی و تنهایی، بهشت عدن و امنی را، دوباره ، سبز بسازیم ....! پس چرا ناشناس شدی تا دیدی که من هستم و عاشقم و بهشت را با تو می خواهم ؟؟؟

نوشته شده در چهارشنبه هشتم آبان 1387ساعت 17:27 توسط امیر حسین بیانی| |

 

به غم كسي اسيرم كه ز من خبر ندارد
عجب از محبت من كه در او اثر ندارد

غلط است هر كه گويد دل به دل راه دارد
دل من ز غصه خون شد دل تو خبر ندارد


در همه عالم گشتم و عاشق نشدم
تو چه بودي كه تو را ديدم و ديوانه شدم


عشق با روح شقايق زيباست ، عشق با حسرت عاشق زيباست ، عشق با نبض دقايق زيباست ، عشق در حسرت ديدار تو زيباست ؛ به اميد ديدار



من در اين کلبه خوشم تو در آن اوج که هستي خوش باش من به عشق تو خوشم تو به عشق هرکه هستي خوش باش




کاش ميشد اشک را تهديد کرد مدت لبخند را تمديد کرد کاش ميشد در ميان لحظه ها لحظه ديدار را نزديک کرد




هرکه تو را ديد ز خود دل بريد رفته ز خود تا که رخت را بديد تير غمت چون به دل من رسيد همچو بگفتم که همه کس شنيد من زتو دوري نتوانم دگر جانم از تو صبوري نتوانم دگر



تقصير دلم چيست اگر روي تو زيباست حاجت به بيان نيست که از روي تو پيداست من تشنه يک لحظه تماشاي تو هستم افسوس که يک لحظه تماشاي تو روياست


روزگاريست در اين کوچه گرفتار توام باخبر باش که در حسرت ديدار توام گفته بودي که طبيب دل هر بيماري پس طبيب دل من باش که بيمار توام


زندگي به من آموخت چگونه گريه کنم ولي گريه نياموخت چگونه زندگي کنم.تو به من آموختي دوستت بدارم اما نياموختي چگونه فراموشت کنم!


سلامم به گرماي قلب تو دوست دلم لحظه اي با دلت روبروست بگو عاشقي تا سلامت کنم تمام دلم را بنامت کنم


         


شکسپير ميگه : فراموش کن چيزي را که نمي تواني بدست آوري

 و بدست بياور چيزي را که نمي تواني فراموش کني!

نوشته شده در چهارشنبه یکم آبان 1387ساعت 20:44 توسط امیر حسین بیانی| |


Design By : Night Skin

كسب درآمد 100% تضميني